اینگونه زندگی کنیم
شاد اما دل سوز
زیبا اما ساده
مصمم اما بیخیال
مهربان اما جدی
سبز اما بی ریا
عاشق اما عاقل!
دوستای خوب مثل ستاره ها میمونن، حتی وقتی نمی بینیشون خیالت راحته که سر
جاشون هستند
مثل تو عزیزم.

خورشید.می خواهم در پس این پرده انقدر اشک بریزم که شاید بتوانم قلب ها را به
طپش وادارم.می خواهم مثل خورشید تا به اخر تنها بمانم.من غریبم به خاطر این
همه شکست ها.من به خاطر ان کسی دلتنگی می کنم که دلش از سنگ نبود و
سنگ ها او را سنگ کردند.من غریبم به خاطر این همه وابستگی ها. می خواهم
ان شاعر افسرده را دوباره به یاد مسافران سرزمین شقایق بیندازم.می خواهم شبی
در مهتاب گریه کنم.می خواهم صدای شکستنم را شاپرک ها بشنوند که چگونه
خاطراتم و آرزوهایم شکستند.من وابسته ی آن دلبستگی بودم.شقایق من از او خبری
خوش بیاور،ای کسی که قلبت تنها پناه آدمی است بیا و برای این قلب خسته مرهمی
از شیرینی یاد باش.
اولین حضور تو پایان شب غم بود
یلدای سکوتم را لب های تو می پیمود
با آمدنت گم شد کابوس من تنها
همپای دل من باش تا سپیده ی فردا
من نام تو را امشب عاشقانه می خوانم
این ترانه را بشنو من بی تو نمی مانم
*با تو چه زندگی هایی که تو رویاهام نداشتم
تک و تنها بودم اما
تو رو تنها نمی ذاشتم!!!
عجب حال و هوایی دارد،کار من این بود هر صبح به شب
بر سر کوچه ی یار، یادگاری دارم
از قضا روزی مرا دید و به من گفت :
که تو سر گرم چه کاری؟ مگه تو زندگی و کار نداری؟
سرم از روی خجالت به زمین شد
اشکم از گونه روان شد، دلم در سینه تپان شد
پای لرزید به جایش، باز از دیدن رویش
نتوام به لب آرم آنچه را در دل و جان بود
باز از شوق نگاهش ، از دو چشمان سیاهش، باز از روی چو ماهش
شرمم امد،لب به سخن نگشودم
پای در سکوت و بی تابی کشیدم ،یار خسته شد و رفت
گفتم که چرا رحم در این مردم ما نیست
در دل ز خدا ذره ای نام و نشان نیست
شاید آن یار که دلم از پی اوست
دل او از پی یار دگر ست،
با خیالات، خودم را به در خانه رساندم
فکر او را دگر از سر برهاندم
دگر از کوچه ی یار نگرفتم خبری
دگر از یار دل آزرده ندیدم ثمری
اما،به چه حالی دل از آن کوچه بریدم
دل از آن کوچه و مردم آن کوچه بریدم.
فردا چو یک غزل مرا فراموش می کند
امشب ز آینه نور می بارد
فردا دلت مرا از خانه می راند
امشب در دلم طنین عشق می شکند
فردا جز صدای سکوت هیچ نمی شنود
امشب در آینه مرا صدا می کنند
فردا ستاره ها مرا رها می کنند
امشب هوای سینه ات در فضای دل طنین انداز شده
بوی نفس تا سر چشمه می اید
اما ابی از چشمه نمی نوشد
امشب هوای سینه ات مرا به سوی خود میدهد
امشب هوای سینه ات مرا در سکوت گم می کند
امشب به نگاه سایه ات خیره شده ام
تا صدایت کنم
افسوس که افسانه است.
اشکی است که به پای تو چکیده است
کسی مرا با عشق نمی سنجد
کسی برای زنده ماندن شقایق
دل در گرو خاک نمی گذارد
کسی بوسه ی دلنشین کودک را
با یک بوسه ی تلخ هم جواب نمی دهد
کسی به فکر پرواز نیست
کسی به فکر رفتن نسیت
کسی به فکر کوچ به ابگیر دیگر نیست
همه ملول و در مانده گنج اتاق خلوت سکوت
دل به رویاها خوش کرده اند
کسی برای شاپرک پرپر نمی شود
دیگر رمقی در دل ادمها نیست
عشق زیر پا لگدکوب شده
دیگر کسی گریه های غرق در سکوت مرا کوش نمی دهد
باید پرواز کرد،باید به فکر ابگیر دیگر بود
باید به فکر ابگیر دیگر بود